
من در کوچه پس کوچه های جامعه افراد بسیاری را دیدم که با دیدن آدم ها فریاد می زدند: آی گرگ !! آی گرگ!!...نمی دانم چوپان دروغگو بازگشته یا.....؟
من روز ها را قابل دل بستن ندیدم !
زیرا روزها به فصل که می رسند،رنگ عوض می کنند !
با شب بمان شب گر چه تاریک است !
اما همیشه یک رنگ است .
(با الهام از سخن دکتر علی شریعتی)
من توپ فوتبال را دیدم که سایه هیولایی و لایه تماشایی خود را بر سر نسل جوان افکنده و باطل السحر همه مطالبات اجتماعی و نیازهای اقناعی آنان شده بود.

من شکوه را نه در اقیانوس کبیر که در فانوس منیر دیدم. آن، با آن همه صلابت پایبوس هر ساحل مواج بود و این با همه صداقت نجات بخش هر غریق امواج .
كه بر هر ساحلی پابوس باشم
دلم می خواهد از بهر غریقی
رهايي بخش چون فانوس باشم
من روند ساری و جاری جهان آفرینش را اجرای نمایشنامه ای دیدم که نویسنده سناریوی و كارگردان آن آفرینشگر حکیم و بازیگران آن، ما انسان ها هستیم. مهم نیست که در نقش شاه یا گدا، دارا يا ندار، زيبا يا زشت، مرد يا زن و...بازي مي كنيم ؛بلكه مهم اين است كه هر نقشي كارگردان هستي آفرين بر عهده مان نهاده ، آن را خوب بازي كنيم.
ادامه دارد...
شفيعي مطهر
نظرات شما عزیزان:
موضوعات مرتبط: قطعه ادبي
تبادل
لینک هوشمند
برای تبادل
لینک ابتدا ما
را با عنوان
وب نامه شفیعی
مطهر و
آدرس
modara.LoxBlog.ir
لینک
نمایید سپس
مشخصات لینک
خود را در زیر
نوشته . در صورت
وجود لینک ما در
سایت شما
لینکتان به طور
خودکار در سایت
ما قرار میگیرد.